تبليغاتX
تغییر برای برابری در اصفهان

تغییر برای برابری در اصفهان

این وبلاگ در حمایت از جنبش زنان وکمپین یک میلیون امضا برای برابری است

هفته گذشته شهر اصفهان میزبان تعدادی از فعالین حقوق زنان بود .جلوه جواهری ، ناهید کشاورز ، سارا لقمانی و ترانه بنی یعقوب جمعه ۲۱ تیرماه با حضور درمیان فعالین کمپین یک میلیون امضا در اصفهان ، پس از برگذاری کارگاهی با عنوان « شروط ضمن عقد » توسط سارا لقمانی به بحث و گفتگو با این فعالان پرداختند . سارا لقمانی ضمن تاکید بر ضرورت آموزش شروط ضمن عقد به دختران جوان ابراز داشت : میتوان با استفاده از شروط ضمن عقد تا حدودی کفه ترازوی « قرارداد ازدواج » را به سمت برابری سوق داد.

در طول این حضور ، کارگاه دیگری نیز توسط ترانه بنی یعقوب خبر نگار و فعال حقوق زنان تحت عنوان « مبانی خبر نویسی » برگزار شد که در آن خانم بنی یعقوب به آموزش اصول اولیه خبر نویسی صحیح پرداخته و بر صحت خبر ، درست نویسی و پایبندی به اصول آن تاکید نمود .

حضور این دوستان در میان فعالین کمپین یک میلیون امضا در اصفهان نوید تلاش متوقف نشدنی زنان فعال این شهر برای رسیدن به قوانین عادلانه تر را میدهد .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 15:26  توسط   | 

 

مدتی است که دائم گذری می کنم به دوران نوجوانی ، دورانی که سیزده چهارده ساله بودم ، فکر

می کنم تفریحاتم چه بود؟ چه چیزی خوشحالم می کرد؟ مدرسه را به چه شکل گذراندم ؟

معلمان ، ناظم مدرسه و مربی پرورشی از من و ما چه می خواست؟ مانتویی که می پوشیدم ....

همیشه رنگ توسی بود مانتویی مدرسه عذاب آور .

تصویر آن روزها از جلوی چشمانم رد می شود ، برایم جالب و غم انگیز است نه غم نوستالژی .

دوست ندارم ازکلمه« نسل سوخته» استفاده کنم چون این روزها همه ، در هر سنی این واژگان را به کار

می برند . ما در زمان و مکانی هستیم که پدرانمان و مادرانمان برایمان تعیین تکلیف کردند و حالا

هم اجازه داده نمی شود که هر نسلی برای خود تعیین سرنوشت کند.

کودکی و نوجوانی عجیبی را گذراندیم ، من وتو هانا و همه هم سن و سالان ما . همه چیز را از ما

دریغ کردند منع کردند ، لبخندمان را برنمی تابیدند ؛ دختر که نباید با صدای بلند بخندد ، ما شادیمان ،

بودنمان را در پستوی خانه که نه ، در رویا و تنهایی خود نهان کردیم.

تابستانی را بخاطر می آورم که به نپوشیدن جوراب هم کار داشتند ، و حالا که دیگرمانتو و روسری و مو و....

همه چیز را شامل شده است و امنیت ما ن را در بی امنیتی تامین می کنند.هر تابستان که می شدفراغتمان را

در بوق و کرنا می کردند که اوقات فراغت جوانان فقط حرف بود وبس .

تفریح من و تویی که دور از مرکز بودیم چه بود ؟ در کدام پارک ؟ کدام ورزشگاه ، سالن تئاتر وسینما

جوانی کردیم ؟ خیابانی که عریض و طویل نبود ، تمام سهم ما از تفریح و گذران اوقات فراغت  همین بود.

 

منو تو نخندیدیم ، ندویدیم ،  نخواندیم ، نرقصیدیم ، اصلا شادی کردیم ؟ دوچرخه سوار شدنمان تابو بود ، به

راستی ورزش کردیم ؟ شاید بهتر بتوان گفت جایی بود ؟ یا گذاشتند ورزش کنیم؟

 

برای ما تعیین کردند و همچنان تعیین می کنند چه بپوشیم ، چه بخوانیم کجا برویم کجا نرویم چه بگوییم

و چه نگوییم؟حالا هم که شدیم عامل و نماد شهوت باید در پستوی خانه بمانیم تا آقایان خدای نا کرده....

اما حالا که می خواهیم خودمان باشیم باید هراس و اتهام تشویش اذهان عمومی ، برهم زننده نظم عمومی

و به خطر انداختن امنیت ملی را همیشه همراه خود داشته باشیم . اما ما دیگر نمی خواهیم دیگران برایمان

تصمیم بگیرند.

هانا ! می دانم که چقدر سخت است که به گناه بی گناهی شدید ترین مجازات را برای تو در نظر گرفته اند.

زندان سزاوار تو نیست.

دوست خوب من قوی باش به دلت اندکی شک راه نده . مانند زنان و مادران سرزمینت که نماد ایستادگی

و مقاومت هستند صبور و ایستاده باش .

هانا ! ما دراین  چند ماه هر روز به انتظار آن بودیم که خبر آزادی تو و روناک را بشنویم ولی خبر

محکومیت تو آب سردی بود به تمام امید های ما ، باز هم نا امید نمی شویم امیدمان را به حکم تجدید نظر است.

امید وارم قاضی« ایراندختی» داشته باشد و احساس کند چنین حکمی برای دختری 22 سال چه عواقبی دربر دارد .

ای کاش آقایان اگر راه مسالمت آمیز تر از جمع آوری امضاء ، که با یک قلم بی جان بر روی کاغذ

نقش می بنند سراغ دارند ، به ما بگویند که دیگر به خاطر قلم و زبان آگاهی بخشمان  به زندان محکوم نشویم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 8:37  توسط   | 

 

                            به سیمین بهبهانی و زنانِ ایرانزمین

                             که حرمتِ آزادی اند وُ خروشِ رهایی

 

                                                            رضا بی شتاب

 

فریاد که در واژه نفس می کشد هشدار!

                                 در سینه نمیرد

هر «گام» وُ «نُتی» تنها

              تنهاتر از آن صحراست

              کَش جرأتِ پیمودن

              آسان نشود پیدا

تلفیقِ صدا وُ دست

             دیدار وُ دل وُ گفتار

             پژواک برانگیزد

             توفان پس از آن خیزد

             طغیان به فلک ریزد

برخیز تو خنیاگر!

             آوازِ دگر سر کن

             رامشگرِ شعرست این

              هان اخگرِ عشق اش بین

              پیچیده و توفنده و شورنده به غوغا؛

              از روزن و در برزن و زندان


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 8:30  توسط   |