خنیاگر وُ رامشگر
رفتند به میدانها
با مشعله در شهرند
موجی ز پسِ موجی
جوشان چو یکی دریا
تا سقفِ سیهکاران
زیر وُ زِبَر اندازند
زیباتر از آزادی
والاتر از این شادی!
بیدار دلِ دوران!
در خانه نمان حیران
در کوی هیاهو شو
همسنگر وُ همپو شو
برخیز تو هم او شو
بشکاف شب وُ زِلت؛
طومارِ تبهکاری وُ نکبت
با دیده ی جان بنگر!
عصیانِ زنان آری؛
بنموده جهان روشن
دارد به بَرَش جوشن
می آید وُ در هر قدم اش گلشن
آورده خروش اینک؛
در پیکرِ اندیشه وُ پیکار
هم سلسله بگسسته
هم سلسه دارِ ستم وُ صبر
این اوست که می کارد
صد دانه ی دانایی
هر لحظه برین خاک
مرگ وُ عدم وُ انکار
ارزانیِ ظالم باد
باشد که شَرَر بارَد
از هیبتِ این بانگِ رهایی
از وسعتِ این داد
2008-06-20
